تبليغاتX
شهید حسن طلوعی
شهید حسن طلوعی
جسم و تن روان ما بر باد رفتنیست :: این راه و رسم ماست که بر یاد ماندنیست
هان ای حسن عزیز

بید به رسم تو سوگند به عشق خویشتن خورد. تا آنجا که جان زیستن باقیست باید به رسم تو عشق را زندگی دانست و در هوای مبارزه بال و پر گرفت تا آنجا که نفس در هوای وجود می دمد. باید به رسم تو عاطفه را در تمام فصل شکفته ی افسانه، به تعبیر نشست. باید به رسم تو حماسه را نطفه بود و تا از تنهایی حیات بی درنگ از پی مقصود شتافت، آه با توام. ای همراه خوبی ها، ای همدم هر آوای بینوا، همه ی آثار در راه خدا با تو همچون ستاره های به حد روشنایی رسیده است، آنگاه شهاب گونه برخاک زمین بوسه زدی. ای جاودانه ی سبز، ای نشسته بر شاخسارانت شکوفه های سرخ.

باید به رسم تو جوانه زد و تا نهایت اعماق ریشه دواند، ای شهید.

باید به رسم تو تا اتنهای اوج برای رسیدن به معراج هزاران هزار شاخه شد. باید به رسم تو برای نجات خورشید این خاک، آن نور الهی آقا امام زمان، ناجی مسلمانان عدالت گستر جهان، جان خود اهدا نمود.

باید به رسم تو همچون زمرّد تاریخ به هر زمان درخشید؛ در گیرودار وسوسه های شیطانی، در همهمه ی امیدهای عبث، باید دیوان اندیشه های تو را به تحصیل نشست. آری برسم تو ای شهید که کوله بار عشق را بدوش همت خویش گرفتی، عارفانه و عاشقانه تا دیار معشوقان خدا بی تردید پیش رفتی. 

عاشق شدن و در عشق جان خود را باختن. باید به رسم تو، آری به رسم تو به پیشکسوت و سالار شهیدان، اسوه و الگوی راستین امت مسلمان، حسین ابن علی(ع)، و بدان پیر بُُرنا دل جماران (امام عزیز) لبیک گفتن، آری به ر سم تو ای شهید؛ زمرد همیشه درخشنده ی تاریخ این خاک.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:43  توسط مهدی خوش نژاد  | 

بخشی از زندگی نامه شهید حسن طلوعی

بنام او که همه چیز از اوست و با سلام به رهبر کبیرمان که آن قلب تپیده ی امت دلیر ایران و درود فراوان به رشید مردان جبهه ی حق (رزمندگان) و سلام من به شما عزیزانی که درس شهادت را در دانشگاه کربلا، آن مکتب بزرگ سالار شهیدان حسین (ع) آموختید.             

این جوانان عزیز فدای اسلام شده اند.                                                        امام خمینی(ره)

 

الهی از کشته ی تو خون نیاید و از سوخته ی تو دود، کشته ی تو از کشته شدن شاد و سوخته ی توازسوختن خوشنود، و اینبار آسمان رنگین کمانی زد و شهیدی از تبار آموزگار شهادت به دریای سرخ شهیدان پیوست واین شکوفه ی تازه به پای درخت خونین انقلاب ریخت تا با سرخی جریان خود ریشه ی درخت اقلاب راهر چه بیشتر آبیاری کند. تا ظهور شکوفایی نور راموجب گردد. امّا این بار شکوفه ی تازه و جوان ما آن جوانه ی سبز و دلیر، آن غنچه ی شرف و عاطفه ی شهر ما از دیار خاکی و ساحلی کلویر می باشد.

                         

با اولین سلام بلورهای سبز بهاری در فروردین سال 1340 از دامن پاک مادری مسلمان پای به عرصه ی وجود نهاد، که او را حسن نامیدند. حسن در محیط خانواده ای  مسلمان ازهوای همیشه تازه دین اسلام استشمام می نمود. دوران کودکی و تحصیل دبستان را در کلویر و دبیرستان را در شهر انزلی گذراند، اودرمیان مردمی دردمند ومستضعف و صادق زندگی می نمود. وی در دوران نوجوانی با اجتماعات مذهبی آشنایی داشت و در انجمن ها و جلسات فرهنگی و قرآنی که در ایام ظلم و خفقان در مسجد ولی عصر انجام می شد شرکت می کرد. حسن پس ازپایان دوران دبیرستان در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم شد. حسن از جمله نوجوانانی بود که مسائل را تا اعماق وجود درک می کرد.

 زمانی که فریادهای انقلابی ازگوشه و کنار مملکت بر خاسته بود در کلویر حسن از اولین کسانی بود که به این فریادها پاسخ می داد و به گوش تک تک دوستان و آشنایان می رساند. تشویقشان می نمود تا در مسیر انقلاب گام بردارند.

 او براستی عاشق بود و نمی توانست آرام بنشیند، دربحران انقلاب (زمانی که درسپاه پاسداران بود) حسن به فکر مستمندان و زحمتکشان بود و تا آنجا در توان داشت کمک می نمود. او برای خانواده های بی بضاعت مانند یک سرپرست بود و همواره بچه های یتیم دور و برش بودند. حسن یتیمان رایاور بود.

اگر می توانست به هر شکلی رزق و غذا تهیه می نمود و در غیر این صورت با محبت برایشان سخن می گفت و به آنان نوید می داد که مستضعفین از زیر یوغ ظلم رها خواهند شد و قدرتمند می شوند او اولین رسالت خویش را بعد از به ثمر رسیدن انقلاب در بنای ساختمانی به نام مجتمع اسلامی کلویر، جهت فعالیت های اسلامی تقویت و تداوم در نیمه ی شعبان 58 تأسیس نمود و حدود یک سال در این مجتمع که اکنون به نام آن شهید است فعالیت نمود.   

  حسن با انقلاب رشد می کرد و اندوخته های مذهبی بسیاری کسب نموده بود. لذا در سال 1359 گامی فراتر گذاشت و به عضویت سپاه پاسداران بندرانزلی در آمد که شب و روز مخلصانه در واحد روابط عمومی مشغول به کار بود.

حسن نمونه ای از درد و رنج بود، حسن الگوی شرف و عاطفه و انسانیت بود. حسن غیور، مسئول، مومن و مشتاق شهادت بود. او با شروع جنگ تحمیلی بلافاصله داوطلب برای اعزام به جبهه ی جنگ گردید، تا این که در آبان ماه سال 1360 ازطرف سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد اما قرعه به نامش در ایثار گاه بوکان و جنگ با مزدوران داخلی افتاد. آری یک ماه و اندی با عمال کثیف آمریکا دلیرانه می جنگید،  تا که آن روز در

سنگر ایمان و عقیده آن لحظه خوش دیدار حسن به وقوع پیوست، آنروز که با قوای شِرک و جهالت آگاهانه و شجاعانه و علی وار مبارزه می کرد. آن روز آخر گره محکمتر بر کوله بار میثاق خود نواخت و راهی شد. آن روز که چون مرغان عاشق پرگشود و عاشقانه بجایی که تعلق داشت پرواز کرد. حسن منتهای آرزویش این بود که بر دریای سرخ شهادت با شعارهای سرخ بپیوندد. او پیوسته اندیشه رویدن و شکفتن و شاخه شدن و جاری گشتن در وسعت عشق و ایمان به الله را داشت. حسن مجنون وار در صحرای علم و دانش به معبود خود، به مقصود خود، به زیبائی دیدار معشوق مشتاق بود.    

و آن روز سنگ فرش های بوکان شاهد جاری شدن قطره های خون حسن بود...

شهید حسن طلوعی، طلوعی بود از وسعت صبح اسلام و غروبی شد در مسیر و راه اسلام، و چه زیبا طلوع کرد و چه پاک غروب و چه شگفت انگیز دوباره طلوع کرد.

به امید این که از راهروان راه شهیدان زنده یاد باشیم.                                                   انشا الله

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:41  توسط مهدی خوش نژاد  | 

با من از رنج بگوی
 با من از رنج بگوی

با من از درد بگوی

با من از اشك يتيم

با من از روی زعيم

با من از رب كريم

سخن چند بگوی

با من از عشق بگوی

با من از صبح بگوی

با من از فجر اميد

با من از صبح سپيد

با من از خون شهيد

سخنی چند بگوی

كه من آن هيبت سخت كوهم

كه بله حال وهوايی جدا از ظاهر

نهفته در روحم

با من از چشمه نور

با من از راهی سخت و صعب العبور

با من از عقل و شعور

سخنی چند بگوی

آنجا كه حقی نا حق

و نا حقی ، حق نشود

سخنی چند بگوی

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:18  توسط مهدی خوش نژاد  | 

فردا خواهم آمد

به مادرم كه چشم براه من است

به پدرم كه نگران من است

به خواهرم كه به من افتخار می كند

به برادرم كه از نبودنم ناراحت می شود

فردا خواهم آمد

با كوله باري از خاطرات گونه گون

ياد واره هايی از آدم های خوب و بد

باتجربه

آموختن

شناختن

با يك دل مالامال ز عشق خدا و خلق

آرام

خيره كننده

بی زرق و برق

فردا خواهم آمد

با ياد واره ای وسيع

از رشادت كوچكمردان بزرگ

از آزاد زنان سترگ

آشنايی با پير مردان جوان نبرد

از حماسه های خون و شرف

فردا خواهم آمد

با گلواژه هاي شعر و شعور حق

با علم به اينكه

حق خلاصه پيروز است

گرچه دير

فردا خواهم آمد

در هيا هوی شعارهای مرگ بر استعمار

با هشدار باشهاي

ای مردم بيدار

با ندائی كه خلقها بر پا

همه با هم سوی آمريكا

خواهم آمد من دوباره فرداها

كه بله خميني است رهبر ما او به ما رسم آزادگی آموخت

او به ما اين لباس سرخ در بر دوخت

فردا خواهم آمد

با سينه اي سوراخ ، سوراخ ز تير جفا

با چهره ای گلگون ز عشق روح خدا

بوكان - 27/8/1360

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:17  توسط مهدی خوش نژاد  | 

 
offshore